کتاب الکترونیکی پشت درهای بسته
از مجموعه کتابهای «مهندس من…»
پشت درهای بسته

مستندی از امیر احمدی
مؤسس امیرسرویس
گاهی فقط یک جمله…
گاهی فقط یک درِ بسته…
و گاهی فقط یک فرصت کوچک…
میتواند مسیر تمام زندگی یک انسان را تغییر دهد.
«مهندس من…»
هنوز هم بعد از نزدیک به سه دهه، هر بار این دو کلمه را میشنوم، ذهنم بیاختیار به زمستان اواخر دهه هفتاد برمیگردد؛ به خیابان تختی رشت، روبهروی مبل سعید.
آنجا ساختمانی قرار داشت که برای بسیاری فقط یک نمایندگی تعمیرات بود، اما برای من رؤیایی بود که هر روز به آن خیره میشدم.
تابلوی بزرگی با زمینه سفید و نوشتههای آبیرنگ، بالای ساختمان خودنمایی میکرد:
ناسیونال پاناسونیک
کوفرد سرویس
عاملیت مجاز رشت
دیوارهای کرمرنگ، کرکرههای فلزی قهوهای تیره و درِ شیشهای بزرگ ساختمان، برای من فقط یک تصویر نبود؛ نماد آیندهای بود که آرزو داشتم روزی بخشی از آن باشم.
آن ساختمان نزدیک به سی سال سابقه داشت؛ یعنی سالها پیش از آنکه من متولد شوم، چراغش روشن بود و تعمیرکارانش در همان محل، محصولات ناسیونال پاناسونیک را تعمیر میکردند.
برای من، آنجا فقط یک محل کار نبود؛ دانشگاهی بود که آرزو داشتم روزی دانشجویش شوم.
آن روزها حدود بیست سال داشتم.
تازه ازدواج کرده بودم، زندگی مستقلم را آغاز کرده بودم و همزمان در رشته الکترونیک تحصیل میکردم.
درآمد چندانی نداشتم؛ برای همین، بسیاری از روزها مسیر حدود شش کیلومتری خانه تا شرکت را پیاده و از میان کوچهپسکوچههای رشت طی میکردم.
نه برای ورزش…
بلکه فقط برای اینکه کرایه رفتوآمد را ذخیره کنم.
نمیخواستم برای یاد گرفتن، زیر بار فشار مالی بروم.
همیشه یک سررسید همراهم بود.
هر نکتهای را که یاد میگرفتم، همان لحظه یادداشت میکردم؛ شماره قطعات، مدارها، اشتباهات، حرفهای استادها و حتی احساساتم.
امروز، بعد از نزدیک به سه دهه، هنوز آن سررسیدها را نگه داشتهام.
آنها فقط دفترچه یادداشت نیستند؛ بخشی از تاریخ زندگی من هستند.
همه چیز از یک معرفی آغاز شد
چند هفته قبل، مردی به نام استاد خانجانی یک تلویزیون رنگی ۱۴ اینچی ناسیونال پاناسونیک مدل TC-14B3RC را برای تعمیر نزد من آورد.
پیش از آن نیز یک رادیوکاست او را با قطعهسازی تعمیر کرده بودم؛ کاری که کمتر کسی حاضر به انجامش میشد.
«اگر واقعاً میخواهی این دستگاهها را یاد بگیری،
دوستی در شرکت ناسیونال دارم…
معرفیت میکنم.»
شاید خودش هم نمیدانست همان جمله، مسیر زندگی مرا برای همیشه تغییر خواهد داد…
پشت یک کرکره بسته
از آن روز، هر صبح ساعت هشت خودم را مقابل شرکت میرساندم.
چند دقیقه بعد، آقای آریایی، مدیر شرکت، از راه میرسید.
مردی آرام، کمحرف و پدرانه.
هر روز با هم کرکره شرکت را بالا میکشیدیم.
بعد از باز شدن در، همیشه همان جمله را میشنیدم:
«هنوز تهران تأییدیه کارآموزی را نداده،
اما دارم پیگیری میکنم.»
من فقط لبخند میزدم…
خداحافظی میکردم…
و برمیگشتم.
روز بعد…
دوباره همان ساعت…
دوباره همان کرکره…
دوباره همان امید…
چهار روزی که زندگی مرا تغییر داد
بالاخره اجازه ورود به شرکت صادر شد؛
اما هنوز درِ تعمیرگاه به رویم بسته بود.
چهار روز تمام، پشت همان در ایستادم.
اجازه ورود نداشتم.
تمام وجودم تبدیل به گوش شده بود.
صدای باز شدن قاب تلویزیونها…
صدای پیچگوشتیها…
صدای هویههای گات ژاپنی…
و گفتوگوی تعمیرکاران…
همه را با دقت گوش میدادم.
میخواستم بدون دیدن، یاد بگیرم.
گاهی بهترین کلاسهای زندگی،
پشت درهایی برگزار میشوند
که هنوز اجازه ورود به آنها را نداریم.
«مهندس من… بیا داخل»
روز پنجم…
آقای آریایی مرا صدا زد.
«مهندس من…
بیا داخل.
فقط به چیزی دست نزن.
کنار ما بایست…
و نگاه کن.»
آن لحظه…
انگار تمام دنیا را به من داده بودند.
برای اولین بار وارد سالن تعمیرات شدم.
اولین چیزی که چشمم را گرفت،
اسیلوسکوپ بود.
بعد هویههای گات ژاپنی…
میزهای مخصوص تعمیر…
نظم مثالزدنی محیط…
و تعمیرکارانی که هر کدام با دقتی تحسینبرانگیز مشغول کار بودند.
آن روز، برای اولین بار یک دستگاه را برای پاکسازی به من سپردند.
به آقای آریایی گفتم:
«من دانشجوی الکترونیک هستم.
اگر اجازه بدهید،
واحد کارآموزی دانشگاه را رایگان اینجا میگذرانم.فقط میخواهم یاد بگیرم.»
لبخند زد و گفت:
«عجله نکن…
فقط نگاه کن…
و یاد بگیر.»
سالها بعد فهمیدم چرا همیشه مرا
«مهندس من»
صدا میزد.
آن روز هنوز مهندس نشده بودم؛
اما او آیندهای را در من میدید که خودم هنوز توان دیدنش را نداشتم.
امروز…
وقتی نزدیک به سه دهه از آن روزها گذشته است،
میدانم بزرگترین سرمایهای که آن روز به دست آوردم،
نه حقوق بود…
نه عنوان شغلی…
و نه میز کار.
بزرگترین سرمایه من،
اجازه یاد گرفتن بود.
ادامه این مسیر تازه آغاز شده است…
اگر این فصل را تا اینجا خواندید،
احتمالاً متوجه شدهاید که داستان «امیرسرویس»
فقط درباره تعمیر تلویزیون یا الکترونیک نیست.
این داستان، روایت ساختن یک زندگی، باور به یادگیری و ایستادن پشت درهایی است که بسیاری از کنار آنها عبور میکنند.
اما این فقط آغاز ماجراست…
پیش از آنکه وارد فصل بعد شوید،
پیشنهاد میکنم بخشی از کتاب
را بخوانید.
در آن کتاب، داستان از نقطهای آغاز میشود که هنوز هیچکس «امیرسرویس» را نمیشناخت؛
از روزهای سخت، تصمیمهای بزرگ، شکستها، امیدها و تجربههایی که پایههای این مسیر را ساختند.
ادامه دارد…
فصل دوم
«اولین دفتر کوچک من»
جایی که رؤیاها آرامآرام ریشه گرفتند و مسیر ساختن امیرسرویس آغاز شد.



دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.